پروانه ها

پروانه رادوست دارم چون آزاداست پروازمی کندوبه همه جامی رود

 

انگاری از بُنِ استخوان رو به انفجار است اعتماد.
جمله ی "همه خوبند مگر آنکه خلافش ثابت شود!" برای قدیم بود. قدیم که آقابزرگ درِ خانه اش را باز
می گذاشت که شاید بی پناهی مسیرش به خانه ی او بیفتد و مبادا درِ خانه بسته باشد!
امروز بی پناه، پناهت را به باد می دهد. می توانی اعتماد کنی وُ ببازی. می توانی اعتماد کنی وُ زخم را به جان بخری. می توانی اعتماد کنی وُ زنده بمانی.
می توانی اعتماد کنی وُ امیدوار باشی به از هم گسیختنِ رگه های انفجار. امیدوار به دست‌هایی که
بوی کاهگلِ دیوارهای خانه ی آقابزرگ وُ رقصِ پارچه ی میانِ درِ گشوده ی خانه و حیاط را هنوز می شناسند. امیدوار به حافظه ی ملولِ اندوه وُ ناخودآگاهِ پیرِ شادی.
می توانی اعتماد کنی وُ به جسمِ نیمه جانِ اعتماد، آخرین تکه های پنهان وُ پاکِ وجودت را ببخشی. 
می توانی اعتماد کنی وُ امیدوار باشی. امیدوار. 
[ ۱۳٩٤/۸/٩ ] [ ٥:٥٢ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]