پروانه ها

پروانه رادوست دارم چون آزاداست پروازمی کندوبه همه جامی رود

دروغ های تو

دروغ هایت را به من بده
آن ها را خواهم شُست
و در گوشه ی دنجِ بی گناهی از قلبم
از آنها حقایق خواهم ساخت ..

 

[ ۱۳٩٤/۸/۳٠ ] [ ۳:٥۳ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]

 

یقیناً دنیا را اگر تو می آفریدی زیباتر بود. حداقل برای من که اینچنین می بود. دنیای تو، دنیای دوست داشتن است و امید. دنیای تو، دنیایی ست که مرگ در آن پایانِ قصه نیست. 
من میانِ دنیای تو و دنیای امروز، آن یکی را می پسندم که وقتی از خودت بیرون می زنی و پا در آن می گذاری، خدایش با صدای تو، نامت را می خواند. من دنیایی را انتخاب می کنم که تو خالقِ زخم هایش باشی، تو که پیش از هر زخم، مرهم‌اش را در جیب های من پنهان کرده ای. .
[ ۱۳٩٤/۸/۳٠ ] [ ۳:٥۱ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]

 

اگر میانِ زندگى چندبارى مرگ وقفه مى انداخت و
باز زندگى بلندت مى کرد.
اگر این سى چهل پنجاه سال را یک نفس نمى تاختیم،
اگر خدا چهره اى داشت که به اندازه ى چشمهاى انسان غم در آن مشهود و پیدا باشد؛
آن وقت شاید رو به حقیقى ترین مخاطبِ روزگارم
مى ایستادم و بى آنکه دهان بگشایم او مى خواند و
مى گفت:
مى خواى برى؟ خسته اى؟ بُریدى؟ مى خواى بپرى؟ 
برو جانم. برو که خستگیت در رِه.
بپر که مرگ تو رو صدا مى زنه. برو و به امید دیدار.

[ ۱۳٩٤/۸/۳٠ ] [ ۳:٤٩ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]

یادگاری

باید ازش مى پرسیدم چرا یادگارى ها را دوست ندارى؟ گفت: چیزى که تو را از آنجا که هستى بیرون بکشد خیانت کار است. گاهى گم شده اى، درست زمانى که گم شدن برایت بهتر است، یک یادگارىِ کوچک، یک شىء ناچیز، چند سطرِ کوتاه، یک گلوبند یا گوشواره تو را از گمشدگى بیرون مى کشد. گاه ایمان دارى پیدایى وُ مشغول زندگى هستى. آن یادگارى لعنتى مى زند پشتت که هى رفیق اشتباهى هستى. اشتباه! و تو را از حالِ خوبت بیرون مى کشد. از زمان نمى شود فرار کرد ولى حداقل مى شود به عقب برنگشت. نمى شود؟!

[ ۱۳٩٤/۸/۳٠ ] [ ۳:٤٧ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]

برنامه ریزی

به جای برنامه ریزی های

دوباره و دوباره ...


برای یکبــار هم که شده ؛

 انجامــش بِده

 

[ ۱۳٩٤/۸/٩ ] [ ٥:٥٧ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]

زنجیره های درونی

بیشتر اوقات زنجیرهای درونی ؛

قویتر از زنجیرهایی هستند که از خارج  تو را مهار کرده اند.

 

[ ۱۳٩٤/۸/٩ ] [ ٥:٥٦ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]

 

انگاری از بُنِ استخوان رو به انفجار است اعتماد.
جمله ی "همه خوبند مگر آنکه خلافش ثابت شود!" برای قدیم بود. قدیم که آقابزرگ درِ خانه اش را باز
می گذاشت که شاید بی پناهی مسیرش به خانه ی او بیفتد و مبادا درِ خانه بسته باشد!
امروز بی پناه، پناهت را به باد می دهد. می توانی اعتماد کنی وُ ببازی. می توانی اعتماد کنی وُ زخم را به جان بخری. می توانی اعتماد کنی وُ زنده بمانی.
می توانی اعتماد کنی وُ امیدوار باشی به از هم گسیختنِ رگه های انفجار. امیدوار به دست‌هایی که
بوی کاهگلِ دیوارهای خانه ی آقابزرگ وُ رقصِ پارچه ی میانِ درِ گشوده ی خانه و حیاط را هنوز می شناسند. امیدوار به حافظه ی ملولِ اندوه وُ ناخودآگاهِ پیرِ شادی.
می توانی اعتماد کنی وُ به جسمِ نیمه جانِ اعتماد، آخرین تکه های پنهان وُ پاکِ وجودت را ببخشی. 
می توانی اعتماد کنی وُ امیدوار باشی. امیدوار. 
[ ۱۳٩٤/۸/٩ ] [ ٥:٥٢ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]

داستان موفقیت هنری فورد(پدر روبات های صنعتی)

 تمبری در آمریکا وجود دارد که روی آن تصویر یک اتومبیل کلاسیک و قدیمی در پیش زمینه یک مرد خودنمایی می کند اما آنچه که بیشتر از اتومبیل ذهن را به چالش می کشد تصویر مردی است که فضای رشد و تربیت او در کودکی آنقدرها غنی و پربار نبود که بشود پیش بینی کرد در صنعت اتومبیل سازی ایالات متحده انقلاب خواهد کرد.

چه کسی انتظار دارد پسربچه کوچکی که بنا بر مصلحت پدر بعد از گذراندن دوره دبستان به کار در مزرعه گماشته شده، روزی این چنین در دنیا بدرخشد؟

داستان موفقیت هنری فورد، موسس شرکت اتومبیل سازی فورد

ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/۸/٩ ] [ ٥:۳٤ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]

روزنوشت

اُریب مى ایستم
تا شاید قلبِ زواردررفته ام
در سراشیبىِ سینه ام
باز
روشن شود.

#روزنوشت

[ ۱۳٩٤/۸/٩ ] [ ٥:۳۱ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]