پروانه ها

پروانه رادوست دارم چون آزاداست پروازمی کندوبه همه جامی رود

طنزکوچولوها!!!!!!!!!

آقا نظم رو بهم نریز .. میزنم تو سرِتا

http://picture.marshalclub.org/Archive/31002.aspx

[ ۱۳٩۱/٥/۳۱ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ غزاله ] [ نظرات () ]

قطعه ی گمشده ی شماکیست؟

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود.
اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.
 
زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد.
هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و
مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.
 
آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک
به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده.
هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم،
مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم.
یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد.
رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه
گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.
 
دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود
را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.
 

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع

 

گمشده رسید، به او گفت:شما قطعه گمشده من را ندیدید؟

 

قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم.

 

- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره.

 

- من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما

 

و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد.

 

قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل

 

فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای

 

خالی مربع در آمدم .

 

ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم.

 

من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

 

 

 

 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای

 

خالی خود جا دهد اما نشد، بنابراین او را با طناب به خود بست و

 

خوشحال راه افتاد.

 

حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود

 

خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و

 

با عشق حرکت میکرد.

 

 

 

 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد.

 

بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود

 

و گیر نکرده بود.

 

قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

 

 

 

 

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت.

 

دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و

 

توانست از گودال بیرون بیاید.

 

دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد.

 

دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد.

 

کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.

 

 

 

 

نتیجه گیری اخلاقی : سعی کنید گول تکه های گمشده دروغی رو نخورید
[ ۱۳٩۱/٥/٢٤ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ غزاله ] [ نظرات () ]

پیشی خوش حال

همه چی آرومه .. من چقدر خوشحالم .. :D big grin

http://picture.marshalclub.org/Archive/30789.aspx

http://picture.marshalclub.org/Archive/2012/8/6/D.gif

[ ۱۳٩۱/٥/۱٧ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ غزاله ] [ نظرات () ]

تلخند

تلخند
 
Right-click here to download pictures. To help protect your privacy, Outlook prevented automatic download of this picture from the Internet.
Join 
Gevo Group
 
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....
 
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....
 
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
 
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره .....
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوریم نِنه .....
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.
 


[ ۱۳٩۱/٥/۱٧ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ غزاله ] [ نظرات () ]