پروانه ها

پروانه رادوست دارم چون آزاداست پروازمی کندوبه همه جامی رود

 

اشتباه میکنند بعضی ها...

 

که اشتباه نمی کنند!!!

باید راه افتاد...

مثل رودها که بعضی ها به دریا می رسند

و بعضی هم به دریا نمی رسند

رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد...

 

[ ۱۳٩٤/٩/٢۸ ] [ ٥:۳۳ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]

 

کسانی که عقاید احمقانه شان را ابراز می کنند اغلب بسیار حساسند. هر قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد...حماقت بزرگترین نیروی روحانی تمام تاریخ بشر است.

 

باید در برابر آن سر تعظیم فرود آورد، چون همه جور معجزه ای از آن ساخته است.

 

" خداحافظ گری کوپر __ رومن گاری "

[ ۱۳٩٤/٩/٢۸ ] [ ٥:۳٠ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]

 

ممکن است که من منکر چیزی باشم ولی لزومی نمی

بینم که آن را به لجن بکشم،


یا حق اعتقاد به آن را از دیگران سلب کنم!

کالیگولا _ آلبر کامو

[ ۱۳٩٤/٩/٢۸ ] [ ٥:٢۱ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]

سرما

اگر تو ثروتمند باشی، سَرما یک نوع تَفریح می شَود تا پالتو پوست بخری، خودَت را گرم کنی و به اسکی بروی...

 

اگر فَقیر باشی بَر عکس، سَرما بَدبختی می شَود و آن وَقت یاد می گیری که حتی از زیبایی یک منظره زیر برف

مُتنفر باشی؛ کودکِ مَن! تَساوی تَنها در آن جایی که تو هَستی وجود دارد، مثلِ آزادی... ما تنها تویِ رَحِم بَرابر هَستیم...

 


" نامه به کودکی که هرگز زاده نشد _ اوریانا فالاچی "

[ ۱۳٩٤/٩/٢۸ ] [ ٥:۱٧ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]

دروغ های تو

دروغ هایت را به من بده
آن ها را خواهم شُست
و در گوشه ی دنجِ بی گناهی از قلبم
از آنها حقایق خواهم ساخت ..

 

[ ۱۳٩٤/۸/۳٠ ] [ ۳:٥۳ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]

 

یقیناً دنیا را اگر تو می آفریدی زیباتر بود. حداقل برای من که اینچنین می بود. دنیای تو، دنیای دوست داشتن است و امید. دنیای تو، دنیایی ست که مرگ در آن پایانِ قصه نیست. 
من میانِ دنیای تو و دنیای امروز، آن یکی را می پسندم که وقتی از خودت بیرون می زنی و پا در آن می گذاری، خدایش با صدای تو، نامت را می خواند. من دنیایی را انتخاب می کنم که تو خالقِ زخم هایش باشی، تو که پیش از هر زخم، مرهم‌اش را در جیب های من پنهان کرده ای. .
[ ۱۳٩٤/۸/۳٠ ] [ ۳:٥۱ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]

 

اگر میانِ زندگى چندبارى مرگ وقفه مى انداخت و
باز زندگى بلندت مى کرد.
اگر این سى چهل پنجاه سال را یک نفس نمى تاختیم،
اگر خدا چهره اى داشت که به اندازه ى چشمهاى انسان غم در آن مشهود و پیدا باشد؛
آن وقت شاید رو به حقیقى ترین مخاطبِ روزگارم
مى ایستادم و بى آنکه دهان بگشایم او مى خواند و
مى گفت:
مى خواى برى؟ خسته اى؟ بُریدى؟ مى خواى بپرى؟ 
برو جانم. برو که خستگیت در رِه.
بپر که مرگ تو رو صدا مى زنه. برو و به امید دیدار.

[ ۱۳٩٤/۸/۳٠ ] [ ۳:٤٩ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]

یادگاری

باید ازش مى پرسیدم چرا یادگارى ها را دوست ندارى؟ گفت: چیزى که تو را از آنجا که هستى بیرون بکشد خیانت کار است. گاهى گم شده اى، درست زمانى که گم شدن برایت بهتر است، یک یادگارىِ کوچک، یک شىء ناچیز، چند سطرِ کوتاه، یک گلوبند یا گوشواره تو را از گمشدگى بیرون مى کشد. گاه ایمان دارى پیدایى وُ مشغول زندگى هستى. آن یادگارى لعنتى مى زند پشتت که هى رفیق اشتباهى هستى. اشتباه! و تو را از حالِ خوبت بیرون مى کشد. از زمان نمى شود فرار کرد ولى حداقل مى شود به عقب برنگشت. نمى شود؟!

[ ۱۳٩٤/۸/۳٠ ] [ ۳:٤٧ ‎ق.ظ ] [ Ghazaleh ] [ نظرات () ]